هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را
هيجان زده نشو پشت خاور نوشته بودن.
........................................
اگه تموم دنيا با هم يکي بشن وبيان تو رو از من بگيرن مي رم جلوشونو ميگيرم وميگم شما چرا اومدين خودم مياوردمش.
...............................................
وقتي دلتنگي،وقتي عاشقي،وقتي بي پولي،وقتي بي کسي،وقتي....
هيچ کس نمي فهمه ولي کافي يه بار بگوزي همه مي فهمن.
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.
اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
این عکس زیباترین دختر در آلمان است. آیا شما هم دوست دارید از نزدیک او را ببینید و با او گفتگو کنید؟
اگه دوست دارید به ادامه مطلب برید
ادامه مطلب
سردار رادان:
ببخشيد خانوم افشار لطفا بفرماييد داخل ماشين! شلوار شما هم که داخل چکمتونه!!!!

عروس خانم مشغول تهیه غذا از روی کتاب آشپزی بود.سه ساعت از ظهر گذشته و داماد همین طور گرسنه نشسته بود!
بالاخره خسته شد و به عروس خانم گفت: خانم!هنوز غذا حاضر نشده؟ عروس خانم گفت:چرا٬داره حاضر میشه...فقط ۴سطرش مونده!!!![]()

ديگر از من با خاک شدن راهی نيست .
از اين صحرا از اين دريا پر خواهم زد؛
خواهم مرد....
و غم تـــــو، اين غم شيرين را با خود خواهم برد....

اگه ممکن باشه نظرتون رو در مورد این عکسها بگید
نيازي به فريادت نيست
واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه
نيازي به قهر نيست
براي مردنم حرف رفتنت کافيه
نيازي به انجامش نيست ...
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
زيباترين قسمت حيات تو هستي
منشا شور و نشاط تو هستي
ساده اي , مهربوني , برام عزيزي
اوني که دلم ميخواد تو هستي
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
بغضم شکسته اما ازم خبر نداري / نيستي آخه کنارم تا پا به پام بباري
<<<<<<>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>
اگه يه خار بوست کنه بهتر از اينه که يه بوس خارت کنه !
<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<>>>>>>>>
هميشه با غمت من در ستيزم
به اين خاطر هميشه اشک ريزم
به هر برگ گلي اين را نوشتم :
تويي اميد من تنها عزيزم
بهش نگين که من چقدر دوستش دارم
براي بردن دلش کوه را رو شونم مي زارم
بهش نگين ديونه چشاش شدم
مست همه شيطونيهاش
عاشق خنده هاش شدم
اگه بفهمه عاشقم مي ره و پيداش نمي شه
کي مي دونه عاقبت اين دل زارم چي ميشه؟
اگه بگم دوستش دارم
قلبش را پنهون مي کنه
پيش چشاي عاشقم رقيب مهمون ميکنه
خترکي با گيسوهاي بافته و چشمهاي غمناک
پر کرده بود کنج تنهاي را د
در دل هرگز نمي پنداشت غم روز آشنايي را
-درسکوت نگاهش مي وزيد داد رهايي
سر گشته و مات از اين همه بي وفايي
مي شنيد نواي روح افزاي گندمکان
خشک طلاگون روحش را
که با هر نغمه مي انداخت دانه هاي ثمرش را
شکوه مي کرد از خود و دردهايش به خود
با دستي لرزان مي لرزاند قلم روحش را
| |
|
یه دختر 18 ساله:به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند. دختر 32 ساله: کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه دختر 42 ساله :تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید) یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه دختر 52 ساله: او فقط مي خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته دختر 72 ساله: تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه |
شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد
من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه
بچه ها مي گفتن اسمش مريمه
از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم
يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چي بود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم
دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست من كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منم از مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟
من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا ! بدبخت منظوري نداشته ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم
چهار شنبه : امروز وقتي كه داشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟ من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه
پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خواد كه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدم عجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم
راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اودم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير
راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم
عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال
قضيه رو ميکنه)
عروس لوس: بع..........له...
عروس زيادي مؤدب : با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون، زن
عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ،
قدسي خانوم جون ، ...(اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره
از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن...)
عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ...
عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)
عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين
بزغاله (اشاره به داماد) آره.... وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است))
عروس رشتي : اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم
عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود
کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ،
شيرعلي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش
، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو
پروانه بر سر آتش ...
عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش
اسي
عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين
... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر
) نعم !!!
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

1) "ما نه براي يافتن فردي کامل، بلکه براي ديدن کامل يک فرد ناکامل عاشق ميشويم." – سام کين
2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت." – جوليا رابرتز
3) "دوستت دارم نه به خاطر اينکه چه کسي هستي، به اين خاطر که وقتي با توام چه کسي ميشوم." – ناشناس
4) "زندگي به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست، بلکه در يک سو نگريستن است." – آنتونيو دو سنت اگزوپري
5) "در عشق حقيقي، کوتاهترين فاصله بسيار طولاني است و از طولاني ترين فاصله ها مي توان پل زد." –هانس نوون
6) "عشق يعني وقتي دور هستيد دلتنگ شويد اما از درون احساس گرما کنيد چون در قلبتان به هم نزديکيد." –کي نودسن
7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم مي نشاني، مي توانستم به آسمان بروم و ستاره اي بچينم، آسمان شب ديگر مثل کف دست بود." – ناشناس
8) "بهترين و زيباترين چيزها در دنيا قابل ديدن و لمس کردن نيستند—بايد آنها را با قلبتان احساس کنيد." –هلن کلر
9) "اين عشق نيست که دنيا را مي چرخاند، عشق چيزي است که چرخش آنرا ارزشمند مي کند." – فرانکلين پي جونز
10) "اگر معناي عشق را مي فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه
پسر گفت : نه ، نيستي
دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟
پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم
دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم
دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش
ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :
تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد
• عشق يعني ... همون سلام اول.
• عشق يعني ... چيزي مثل تنفس در هواي پاک کوهستان.
• عشق يعني ... يک موهبت طبيعي که بايد اونو پرورش داد.
• عشق يعني ... انفجار احساسات.
• عشق يعني ... وقتي دلت مي ره نتوني جلوشو بگيري.
• عشق يعني ... جذب شخصيتش بشي.
• عشق يعني ... وقتي تو از اون بخواي که مرد زندگيت بشه.
• عشق يعني ... وقتي من و تو ما مي شيم
• عشق يعني ... حاصل جمع دو انسان
• عشق يعني ... مايه قوت قلب
• عشق يعني ... شادي و نشاط
• عشق يعني ... جواهر قيمتي خودتو به دست بياري.
• عشق يعني ... توي ذهنت خودتو با اون مجسم کني.
• عشق يعني ... وقتي توي انتخابت شک نداري.
• عشق يعني ... وقتي دل پادشاهي مي کنه.
• عشق يعني ... وقتي اطمينان پيدا ميکني که اون مرد دلخواهته.
عشق يعني ... وقتي مردي به دختر دلخواهش برمي خوره.
• عشق يعني ... کم کردن فاصله ها.
• عشق يعني ... کليد يه رابطه محکم.
• عشق يعني ... دو تايي سوار يه ماشين قوي توي پستي و بلندي ها.
• عشق يعني ... فرار کردن به دنياي خصوصي خودتون.
• عشق يعني ... در موفقيت هم شريک بودن.
• عشق يعني ... خاطرات خوشي را که با هم داشتين بشماري تا خوابت ببره.
• عشق يعني ... بوي عطرش از خاطرت نره.
• عشق يعني ... از خودت بپرسي چرا دم به ساعت بهت زنگ نمي زنه.
• عشق يعني ... هميشه براي زنگ زدن به هم وقت پيدا کنيد.
• عشق يعني ... براي تولدش درست همون چيزي رو که دوست داره بهش هديه بدي.
• عشق يعني ... دلت بخواد هديه اي به اون بدي که مثل يه گنج نگهش داره.
• عشق يعني ... وقتي با هم مشکل پيدا مي کنيد به حرفاي هم خوب گوش کنيد.
• عشق يعني ... يادت نره که هر کسي بايد بتونه عقيدشو بگه.
• عشق يعني ... خوبي هاشوهم درکنار بدي هاش ببيني.
• عشق يعني ... يه عالمه حرفو با يه اشاره گفتن.
• عشق يعني ... تمام توجهت به اون باشه.
• عشق يعني ... کسي رو داشته باشي که ازت محافظت کنه.
• عشق يعني ... هلش بدي توي مسير درست.
• عشق يعني ... توي پرداخت صورت حساب کمکش کني.
• عشق يعني ... يه قرار ملاقات خيلي مهم.
• عشق يعني ... وقتي باهاش قرار داري حسابي به خودت برسي.
• عشق يعني ... مثل توي قصه ها رمانتيک بودن.
• عشق يعني ... براش يه نامهء رمانتيک بفرستي.
• عشق يعني ... بعضي وقتا دل همديگه رو شکستن.
• عشق يعني ... چيزي که کمک مي کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کني.
• عشق يعني ... با هم ارتباط قلبي داشتن.
• عشق يعني ... با هم موسيقي رمانتيک گوش دادن.
• عشق يعني ... از اينترنت بيرون اومدن وکامپيوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن.
• عشق يعني ... وقتي نشونه ها اميد بخشن.
• عشق يعني ... شمع ومهتاب وستاره ها.
• عشق يعني ... احساس کني که همهء دور و برت روعشق گرفته.
• عشق يعني ... چيزي که از کلمات قويتره.
• عشق يعني ... روي درياي خوشبختي شناور بودن.
• عشق يعني ... بعضي وقتا بي حوصله شدن.
• عشق يعني ... روي هم اسماي قشنگ گذاشتن.
• عشق يعني ... چيزي که شما رو ثروتمندترين آدماي روي زمين مي کنه.
• عشق يعني ... بعضي وقتا جز ماه غمزده همدمي نداشته باشي.
• عشق يعني ... جادوش کني.
• عشق يعني ... کسي رو داشته باشي که لحظات قشنگ زندگيت رو باهاش شريک بشي.
• عشق يعني ... وقتي توي دنيا هيچ چيز جز خودتون دو تا اهميت نداره.
• عشق يعني ... دو چهره خندون.
• عشق يعني ... يه بازي که تمومي نداره.
• عشق يعني ... چيزي مثل برنده شدن توي بازي.
• عشق يعني ... وقتي شب مهتاب برات شعر مي خونه.
• عشق يعني ... احساس کني پاهات رو زمين بند نيست.
• عشق يعني ... به جاي اينکه بره ها رو بشماري آنقدر به اون فکر کني تا خوابت ببره.
• عشق يعني ... حرفشو باور کني.
• عشق يعني ... تو گوش هم زمزمه کردن
... اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه ميگن : اينو واسه ماشو آقاي مطالعه
... اگه اهل بريز و بپاش نباشه ميگن : پولهاشو انبار ميكنه جون به عزراعيل نميده
... اگه با عيالش مشكلي نداشته باشه ميگن : زن ذليله ؛ زن نگرفته كه شوهر كرده
... اگه درست و بي كلك باشه ميگن : هيچي نميشه بدرد لاي جرز ميخوره
... اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه ميگن : پول پارو ميكنه
... اگه زبونباز و متقلب و چاخان باشه ميگن : معاشرتيه ؛ فوق العاده است
... شما بگين آدم بايد چه جوري باشه كه يه جوري نباشه ؟؟؟
چه خوب بود که لحظات پرواز را بخاطر داشتیم
و
فراموشمان نمی شد که زندگی همین است
خاکی بودن و در آسمان ــهــا سیر کردن
زخمی بودن و سکوت کردن
درد داشتن و لبخند زدن
مثل پروانه سوختن و قصه ی عشق شمع و پروانه !!
امـــــا …
با هرکه سخن گویی
پریشان و گریان است
با هرکه راز دل گویی
طعنه زن و خندان است
و تا چشم کار می کند
آدمی حـیــران است
اینجا جای زندگی نیست
ماتم کـده و ویران است
چتری از گل سایه بانم می کنی
ای صدای عشق در جان و تنم
آن سکوت ساکت و تنها منم
من پر از اندوه چشمان توام
آشنایی دل پریشان توام
آتش عشق تو در جان من است
عاشقی معنای ایمان من است
کی به آرامی صدایم می کنی
از غم دوری رهایم می کنی
ای که در عشق و صداقت نوبری
کی مرا با خود از اینجا می بری
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
که کاره ما گذشته از شکایت
هنوز هم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو
کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمیورزه
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارزه
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
+++ لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند...
+++ يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
+++ هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد
+++ فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .
+++ يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است
+++ عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است .
+++ عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند.
+++ عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است.
+++ عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد. (باربارا دي آنجليس)
+++ عشق همانند مغناطيسي است که ما را به مبدا خود جذب مي کند. (باربارا دي آنجليس)
+++ آنان که از خود عشق ساطع مي کنند با عشق زندگي مي کنند و با عشق نيز نفس مي کشند ، ديگران را به سمت خود مي کشانند. (باربارا دي آنجليس)
+++ عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد. (باربارا دي آنجليس)
+++ تنها با عشق ميان دلهاي شماست که عشق ميان شما عمق و استحکام واقعي خود را نشان خواهد داد. (باربارا دي آنجليس)
+++ ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است . (آلبرت کامو)
+++ اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. (مارکز)
درقبله گاه عشق بودي تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يک لحظه من بي تو هرگز نياسودم
من با نفسهايم نام تورا خواندم
کاش اي هوس بازم با تو نمي ماندم
روزي که ميگفتي من با تو ميمانم
روزي که دانستي من بي تو ميميرم
روزي که با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هر دم زچشمانت خواندم کلامي نو
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پيش توآسان بود
روزي به من گفتي ديگر نميمانم
گفتم که ميميرم گفتي که ميمانم
باور نميکردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را .
حتي با معجزه ي عشق آسمون آبي نميشه
دست من نيست گاهي وقتا تلخ و بي حوصله مي شم
بين ما بين من و تو من خودم فاصله مي شم
دست من نيست...دست من نيست
يه شبايي باد و بارون ميزنه به برگ و بارم
اون شبا هواي آشتي حتي با خودم ندارم
يه روزاي ابر تيره منو ميبره از اينجا
مي بره اونوره ديروز گم مي شم اون دور دورا
مي دونم گاهي بلور قلبتو مي شکنه حرفام
صبر تو به سر رسيده از من و سرگشتگي هام
با گذشت به من نگاه کن تو که مي بيني چه تنهام
رو نگردون از من اي خوب اگه بدترين دنيام
وقتي که دور مي شم از تو اي هواي مهربوني
غمو تو چشات مي بينم اما اي کاش که بدوني
من گمشده.....من بد....با همه سرگشتگي هام
تو را از هميشه بيشتر
بيشتر از هميشه مي خوام
|
ای عشق تو كه با بیرحمی تمام پاك ترین احساسات بشری را شعله ور می سازی پرسشی دارم از تو و اینكه آیا خود هرگزعاشق شده ای؟ درد دوری را لمس كرده ای؟ یقین دارم اگر حتی یك لحظه مثل خودت بودی به پاكیت سوگند كه از غم فراغ می میردی پس با عاشقان مهربان تر باش و منطق را پیشه ات كن كه شاه و گدا را یكی نبینی كه دل شكستن گدای عاشق فرجامی سخت دارد آری ای عشق در این بازی روزگار در این صبح و شام پیاپی این هستی ماندگار رحمی هم به دل بیدلان كن و در هر دلی آشیانه مكن كه دل شكتن گناه است | |
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد .
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پي در پي دم گرم خموشش را در گلويم سخت بفشارد
خواب خفتگان را آشفته تر سازد،
بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...


نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال†های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!
برای فال به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب












